استفاده می کند تا هنگامی که کشیش نان مقدس را بالا می برد یک لحظه هم زانو نزند و به این ترتیب دامن چین دار هلندی و زیردامنی تافته آهار خورده اش خراب نشود. مردهای پیر به عنوان یکی از اوهام دوران جوانی شان از دویست متر حصیری یاد می کردند که در شبی که *ماریا دل روساریو کاستانیه دائی مونته رو* در مراسم تدفین پدرش شرکت کرده بود بین اقامتگاهش و کلیسا پهن کرده بودند و او آن شب آراسته به شأن و شایستگی جدید و درخشانش، که عبارت از مادر بزرگ شدن در بیست و دو سالگی بود، به خیابان فرش شده از حصیر بازگشته بود. این تصویر قرون وسطایی، در آن هنگام نه تنها جزو گذشته خانواده بود، بلکه به گذشته ملت هم تعلق داشت. مادر بزرگ که دیگر روز به روز مبهم تر و دورتر می شد و در بالکنش که در شبهای گرم در میان گل های شمعدانی خفه میشد به زحمت رویی نشان می داد، در افسانه خودش محو و زائل میشد. قدرت او از طریق نیکانور اعمال می شد. وعده ای به زبان نیامده و تنها از طریق سنت بیان شده وجود داشت که بنابر آن، روزی که مادر بزرگ وصیت نامه اش را مهر می کرد، وارثان دستور می دادند سه شب جشن عمومی برپا شود. همین طور مردم می دانستند که مادر بزرگ تصمیم گرفته که آخرین اراده اش را جز هنگام مردن یا تقریبا نزدیک به مردن، بیان نکند و هیچ کس هم جدا به این امر فکر نمی کرد که امکان داشته باشد که مادربزرگ فناپذیر باشد. اما آن روز صبح که سکنه ماکوندو بر اثر صدای زنگوله های اعلام کننده نزدیکی مرگ از خواب بیدار شدند، متقاعد شدند که مادربزرگ نه تنها فناپذیر است، بلکه دقیقا و واقعاً در
Maria Del Rosario Castaneda y Montero