شده بود که از دور خانوادگی بگریزد. او که بر اثر اوهام دچار هراس شده بود، به یاری پدر آنتونیو ایسابل، ارواح خبیثه را از خود دور کرده بود، سر را تراشیده بود و در مدرسه نوآموزان مذهبی از افتخارها و پوچی های دنیوی چشم پوشیده بود. مردها هم دامداری ها، دهکده ها و مزرعه ها ایجاد کرده بودند.
قریب الوقوع بودن مرگ، انتظار خسته کننده را به تکان درآورد. صدای زن محتضر، که به ستایش ها و فرمانبری عادت کرده بود، چندان رساتر از نوای بم ارگی در یک اتاق بسته نبود؛ با این همه، تا آخرین قلمرو طنین افکند. هیچ کس نسبت به این مرگ بی اعتنا نبود. در تمام طول این قرن، مادربزرگ مرکز ثقل ماکوندو بود، همانطور که برادرانش، والدینش والدینِ والدینش، در گذشته مرکز ثقل بودند و برتری ای اعمال می کردند که به دویست سال پیش برمی گشت. دهکده در اطراف نام آنها بنا شده بود. هیچ کس از اصل و منشأ یا حدود واقعی خبر نداشت، اما همه بر حسب عادت فکر می کردند که مادربزرگ، ارباب مطلق آبهای جاری و خفته، بارانهای دیروز و فردا، جاده های روستاها، تیرهای تلگراف، سال های کبیسه و گرماست و حقی عادی در مورد زندگی و املاک دارد. وقتی که شب هنگام روی بالکن می نشست که هوا بخورد، با تمام سنگینی اندام های درونی و تمام اقتدارش که روی صندلی گهوارهای کهنه اش فرو افتاده بود، در حقیقت به نحوی بی پایان ثروتمند و توانا، ثروتمندترین و تواناترین مادر دنیا جلوه می کرد.
هیچ کس نمی توانست تصور کند که امکان دارد مادربزرگ روزی بمیرد، مگر افراد قبیله و خود او که دل نگرانی های ناشی
قریب الوقوع بودن مرگ، انتظار خسته کننده را به تکان درآورد. صدای زن محتضر، که به ستایش ها و فرمانبری عادت کرده بود، چندان رساتر از نوای بم ارگی در یک اتاق بسته نبود؛ با این همه، تا آخرین قلمرو طنین افکند. هیچ کس نسبت به این مرگ بی اعتنا نبود. در تمام طول این قرن، مادربزرگ مرکز ثقل ماکوندو بود، همانطور که برادرانش، والدینش والدینِ والدینش، در گذشته مرکز ثقل بودند و برتری ای اعمال می کردند که به دویست سال پیش برمی گشت. دهکده در اطراف نام آنها بنا شده بود. هیچ کس از اصل و منشأ یا حدود واقعی خبر نداشت، اما همه بر حسب عادت فکر می کردند که مادربزرگ، ارباب مطلق آبهای جاری و خفته، بارانهای دیروز و فردا، جاده های روستاها، تیرهای تلگراف، سال های کبیسه و گرماست و حقی عادی در مورد زندگی و املاک دارد. وقتی که شب هنگام روی بالکن می نشست که هوا بخورد، با تمام سنگینی اندام های درونی و تمام اقتدارش که روی صندلی گهوارهای کهنه اش فرو افتاده بود، در حقیقت به نحوی بی پایان ثروتمند و توانا، ثروتمندترین و تواناترین مادر دنیا جلوه می کرد.
هیچ کس نمی توانست تصور کند که امکان دارد مادربزرگ روزی بمیرد، مگر افراد قبیله و خود او که دل نگرانی های ناشی