نام کتاب: تدفین مادربزرگ
با خودش حرف میزد و چیزی به صد سالگی اش نمانده بود، در اتاق باقی مانده بود. برای انتقال کشیش به خوابگاه مادربزرگ، به کمک ده نفر نیاز افتاده بود و تصمیم گرفته شده بود که او دیگر از آن جا تکان نخورد تا مجبور نباشد در لحظه مقدر، این سفر دو طرفه را دوباره صورت دهند.
*نیکانور*، بزرگترین برادرزاده، یک غول جنگلی، با لباس خاکی، چکمه های مهمیزدار، تپانچه ۸۳ میلی متری لوله بلند، که پیراهن به تنش فشرده می شد، به دنبال محضردار رفت. خانه بزرگ دو طبقه که بوی ملاس و مرزنگوش میداد، با اتاق های تاریک پر از صندوق ها و خرده ریزهای چهار نسل که می پرسیدند و خاک می شدند، از یک هفته پیش در انتظار این لحظه به سر می بردند. در راهروی عمیق مرکزی که بر دیوارهایش قلاب‌های فولادی ای بود که در روزگارانی دیگر از آنها خوک های پوست کنده شده آویخته بودند و در یکشنبه های خواب آلود اوت، خون گوزن‌ها را کشیده بود؛ زارعانی، توده شده بر کیسه های نمک و ابزار شخم، خفته بودند و انتظار می کشیدند که به آنها دستور داده شود که اسبها را زین کنند و بروند و خبر ناگوار را در حدود و ثغور گسترده املاک پخش کنند. بقیه افراد خانواده در سالن قرار گرفته بودند. زن‌های سر بی رنگ که خونشان بر اثر وراثت و شب زنده داری کم شده بود، سوگی سخت را که مجموع سوگ‌های بیشمار روی هم تلمبار شده ای بود، حفظ می کردند. صعوبت مادرسالاری مادربزرگ، ثروت و نام او را در حصاری از سیم های خاردار محصور می داشت. فقط *ماگدالنا*، جوان ترین برادرزاده موفق
Nicagor <br />Magdalena

صفحه 123 از 144