نام کتاب: تدفین مادربزرگ
چاهک بنداز.
زن نابینا وانمود کرد که اصلا چیزی نشنیده است و گفت:
- تو در بسترت تا صبح چیز مینویسی.
مینا گفت:
- تو که خودت چراغ را خاموش می کنی.
و تو بلافاصله چراغ قوه ات را روشن می کنی. من از فرم نفس کشیدنت به خوبی می توانم بگویم که در آن لحظه چه مینویسی.
مینا کوشید که در آن لحظه بر خودش مسلط شود. بی آنکه سر بلند کند گفت:
- خب. فرض کنیم که این حرف درست باشد؛ چه چیز غیرعادی ای دارد؟
زن نابینا جواب داد:
- هیچ. فقط باعث شده به مراسم مذهبی جمعه اول ماه نروی.
مینا با هر دو دست قرقره نخ، قیچی و مشتی ساقه و گل های ناتمام را برداشت. همه را توی سبد ریخت و به صورت زن نابینا نگاه کرد و پرسید:
- پس می خواهی بگویم که به توالت رفته بودم چه کار کنم؟
هر دو منتظر ماندند تا وقتی مینا خودش به سؤال خودش جواب داد:
- رفته بودم که...
زن نابینا سه کلید کوچک را در سبد انداخت و در حالی که به سوی آشپزخانه راه می افتاد، زمزمه کنان گفت:
- عذر موجهی است. و اگر نخستین باری نبود که می شنیدم حرف‌های زشت از دهانت بیرون می آید، می توانستی قانعم کنی.

صفحه 119 از 144