نام کتاب: تدفین مادربزرگ
مینا در جواب او اظهار داشت:
- تقصیر تواست.
- چرا به مراسم مذهبی نرفتی؟
- خودت بهتر از هر کس دیگری می دانی.
زن نابینا گفت:
۔ اگر علتش آستین ها بود از خانه بیرون نمی رفتی. در راه کسی را دیده ای و او ناراحتت کرده است.
مینا، مثل این که آیینه‌ای نامرئی را پاک کند، دست‌هایش را جلوی چشم‌های مادربزرگش به حرکت درآورد و گفت:
- تو همه چیز را حدس می زنی.
- امروز صبح تو دوبار به توالت رفتی. هیچ وقت بیش از یک بار نمی رفتی.
مینا همان طور به ساختن گل ادامه می داد. زن نابینا گفت:
- می توانی چیزهایی را که در کشوی گنجه‌ات مخفی می کنی به من نشان بدهی؟
مینا به کندی گل را در چهارچوب پنجره قرار داد، سه کلید کوچک را از سینه اش بیرون کشید، آنها را در میان دست‌های زن نابینا گذاشت و انگشت‌هایش را به روی آن‌ها بست و به او گفت:
- برو و با چشم های خودت ببین.
زن نابینا، کلیدهای کوچک را با نوک انگشت‌ها لمس کرد.
- چشم های من نمی توانند اعماق چاهک توالت را ببینند.
مینا سر بلند کرد و احساس تازه ای در او راه یافت؛ حس کرد که زن کور متوجه شده که او نگاهش می کند.
- اگر به مسائل مربوط به من این قدر علاقه داری، خودت را در

صفحه 118 از 144