نام کتاب: تدفین مادربزرگ
ساعت ده نشده، ترینیدا او را ترک کرد.
مینا که بر اثر راز دل گفتن وزنه ای از روی دلش برداشته شده بود، لحظه ای او را نگه داشت تا برود و موش های مرده را در چاهک توالت بیندازد. زن کور مشغول هرس کردن بوته گل سرخ بود. مینا ضمن عبور به او گفت:
- شرط میبندم که نمیدانی در این جعبه چیست
و موش ها را در جعبه تکان داد. زن کور به دقت گوش کرد و گفت:
- باز هم تکان بده.
مینا جعبه را دوباره تکان داد، اما پیرزن حتی وقتی دفعه سوم هم، در حالی که انگشت روی نرمه گوش گذاشته بود، گوش کرد باز هم نتوانست بگوید در داخل جعبه چیست.
مینا گفت:
- این‌ها موش هایی هستند که شب گذشته به تله های کلیسا افتاده اند.
در مراجعت، بی آن که حرفی بزند، از نزدیکی زن نابینا گذشت. اما زن نابینا به دنبال او آمد. وقتی به سالن رسید، مینا تنها، در کنار پنجره بسته، مشغول تمام کردن گل های مصنوعی بود. زن کور گفت:
- مینا. اگر میخواهی خوشبخت باشی با غریبه ها راز دلت را در میان نگذار.
مینا بی آنکه حرفی بزند به او نگاه کرد. زن نابینا روی صندلی روبه رو نشست و خواست کمک کند ولی مینا مانعش شد.
زن کور گفت:
- تو عصبی هستی.

صفحه 117 از 144