ترینیداد گفت:
- اینها موش های مرده اند.
چون تیرینیداد در کار ساختن گلبرگها مهارت داشت، مینا شروع به ساختن ساقه هایی از سیم و پوشیده از کاغذ سبز کرد. خاموش غرق کار بودند و متوجه نمی شدند که آفتاب کم کم سالن آراسته به تابلوهای عاشقانه و عکس های خانوادگی را روشن می کند. وقتی کار ساختن ساقه ها به پایان رسید، مینا، چهره ای را که به نظر می رسید در دنیای اشیاء غیر مادی گم شده است متوجه ترینیداد کرد. ترینیداد با دقت به گلبرگها موج می انداخت، و برای این کار نوک انگشتانش را به زحمت تکان می داد، پاهایش را هم به شدت به هم فشرده بود. مینا به کفش های مردانه اش نگاه کرد. ترینیداد از نگاه او پرهیز کرد، بی آنکه سر بلند کند آهسته پاهایش را عقب کشید. دست از کار برداشت و پرسید:
- چه خبر شده؟
مینا سر به سویش خم کرد و گفت:
- او رفته.
ترینیداد قیچی اش را روی زانوهایش رها کرد.
- نه؟
مینا تکرار کرد:
- رفته.
ترینیداد بی آن که مژه به هم بزند به او نگاه کرد. یک چین عمودی، ابروهای طاق افتاده اش را از هم جدا کرد. پرسید:
- چه کار می خواهی بکنی؟
- عجالتا هیچ کار.
- اینها موش های مرده اند.
چون تیرینیداد در کار ساختن گلبرگها مهارت داشت، مینا شروع به ساختن ساقه هایی از سیم و پوشیده از کاغذ سبز کرد. خاموش غرق کار بودند و متوجه نمی شدند که آفتاب کم کم سالن آراسته به تابلوهای عاشقانه و عکس های خانوادگی را روشن می کند. وقتی کار ساختن ساقه ها به پایان رسید، مینا، چهره ای را که به نظر می رسید در دنیای اشیاء غیر مادی گم شده است متوجه ترینیداد کرد. ترینیداد با دقت به گلبرگها موج می انداخت، و برای این کار نوک انگشتانش را به زحمت تکان می داد، پاهایش را هم به شدت به هم فشرده بود. مینا به کفش های مردانه اش نگاه کرد. ترینیداد از نگاه او پرهیز کرد، بی آنکه سر بلند کند آهسته پاهایش را عقب کشید. دست از کار برداشت و پرسید:
- چه خبر شده؟
مینا سر به سویش خم کرد و گفت:
- او رفته.
ترینیداد قیچی اش را روی زانوهایش رها کرد.
- نه؟
مینا تکرار کرد:
- رفته.
ترینیداد بی آن که مژه به هم بزند به او نگاه کرد. یک چین عمودی، ابروهای طاق افتاده اش را از هم جدا کرد. پرسید:
- چه کار می خواهی بکنی؟
- عجالتا هیچ کار.