نام کتاب: تدفین مادربزرگ
- آنها هنوز تر هستند.
زن نابینا گفت:
- این روزها تو خیلی کار داری.
مینا گفت:
- برای عید پاک باید صد و پنجاه دو جین گل تحویل بدهم.
خورشید خیلی زود به پرتو افشانی پرداخت. هنوز ساعت هفت نشده بود، مینا کارگاه گل های مصنوعی اش را در سالن دایر کرد؛ سبدی پر از برگ‌های گل و ساقه هایی از سیم، مقداری کاغذکشی، یک قیچی، یک قرقره نخ و یک ظرف چسب. اندکی بعد *تیرینیداد* با یک جعبه زیر بغل وارد شد و از او پرسید که چرا به مراسم مذهبی نرفته است. مینا جواب داد:
- برای پیراهنم آستین نداشتم.
ترینیداد گفت:
- خب بالاخره یکی از ماها میداد.
یک صندلی کشید که بیاید و نزدیک سبد پر از برگ‌های گل بنشیند. مینا گفت:
- خیلی دیرم شده بود.
یک گل را به پایان رسانده بود. سبد را به طرفش کشید و شروع به دادن چین به برگ‌های گل به وسیله قیچی کرد. ترینیداد جعبه را زمین گذاشت و شروع به کار کرد.
مینا که به جعبه نگاه می کرد پرسید:
- کفش‌ها را خریدی؟
Trinidad

صفحه 115 از 144