به انتهای راهرو رفت، خم شد و کورمال کورمال به دنبال فنجانی که روی زمین مانده بود گشت. و ضمن آن که قهوه را را در ظرف سفالی خالی می کرد نجواکنان گفت:
- خدا خودش می داند که وجدان من آرام است.
مادر مینا از اتاق بیرون آمد و پرسید:
- با کی حرف میزنی؟
زن کور جواب داد:
- با هیچ کس. قبلا که به تو گفته بودم دارم عقلم را از دست میدهم.
مینا که در اتاقش به روی غیر بسته بود، یقه اش را باز کرد و از آن سه کلید کوچک که همیشه به کمک یک سنجاق قفلی به لباسش می زد، بیرون کشید. یکی از کلیدها را برداشت، کشوی پایینی گنجه را باز کرد و از آنجا یک صندوقچه چوبی کوچک بیرون کشید. آن را با کلید دیگری باز کرد. در داخل آن یک دسته نامه مرکب از کاغذهای الوان که با کشی نگه داشته شده بود، دیده می شد.
مینا بسته نامه را به درون سینه لغزاند، صندوقچه کوچک را سر جایش گذاشت و کشو را قفل کرد. سپس به توالت رفت و نامه ها را به چاهک افکند.
مادرش گفت:
- فکر می کردم به مراسم مذهبی رفتهای.
زن کور به مداخله پرداخت.
- نتوانسته برود. من فراموش کرده بودم که جمعه اول ماه است و دیروز بعدازظهر، آستین های پیراهنش را شسته ام.
مینا زمزمه کنان گفت:
- خدا خودش می داند که وجدان من آرام است.
مادر مینا از اتاق بیرون آمد و پرسید:
- با کی حرف میزنی؟
زن کور جواب داد:
- با هیچ کس. قبلا که به تو گفته بودم دارم عقلم را از دست میدهم.
مینا که در اتاقش به روی غیر بسته بود، یقه اش را باز کرد و از آن سه کلید کوچک که همیشه به کمک یک سنجاق قفلی به لباسش می زد، بیرون کشید. یکی از کلیدها را برداشت، کشوی پایینی گنجه را باز کرد و از آنجا یک صندوقچه چوبی کوچک بیرون کشید. آن را با کلید دیگری باز کرد. در داخل آن یک دسته نامه مرکب از کاغذهای الوان که با کشی نگه داشته شده بود، دیده می شد.
مینا بسته نامه را به درون سینه لغزاند، صندوقچه کوچک را سر جایش گذاشت و کشو را قفل کرد. سپس به توالت رفت و نامه ها را به چاهک افکند.
مادرش گفت:
- فکر می کردم به مراسم مذهبی رفتهای.
زن کور به مداخله پرداخت.
- نتوانسته برود. من فراموش کرده بودم که جمعه اول ماه است و دیروز بعدازظهر، آستین های پیراهنش را شسته ام.
مینا زمزمه کنان گفت: