نام کتاب: تدفین مادربزرگ
را از اتاق برداشت و بیرون رفت. یک ربع بعد دوباره پیدایش شد.
زن کور که جلوی گل های حیاط نشسته بود گفت:
- بعد از انجیل رسیدی.
مینا مستقیما به توالت رفت و گفت:
- نمی توانم به مراسم بروم. آستین هایم نم دارند و پیراهنم اتو ندارد، و احساس کرد نگاه نافذی دنبالش می کند. زن کور گفت:
- در جمعه اول ماه هستیم و تو به مراسم مذهبی نمی روی؟
مینا از توالت برگشت و یک فنجان قهوه برای خودش ریخت. سپس رفت و جلوی کناره آهکی در، نزدیک زن نابینا نشست. با بغض و عنادی گنگ، و در حالی که احساس می کرد هم اکنون اشک از چشم هایش می ریزد، زمزمه کنان گفت:
- تقصیر توست.
زن نابینا با حیرت پرسید:
- گریه می کنی؟
مادربزرگ آبپاش را در کنار گل های مرزنگوش گذاشت و به حیاط آمد و تکرار کرد:
- گریه می کنی؟
مینا پیش از این که بلند شود فنجان را روی زمین گذاشت و گفت:
- از فرط عصبانیت گریه می کنم.
و ضمن آن که به طرف مادربزرگ می رفت اضافه کرد:
- تو باید بروی و اعتراف کنی، چون تو هستی که مراسم مذهبی این جمعه اول ماهم را تلف کرده ای.
زن نابینا، بی حرکت منتظر ماند که مینا در اتاقش را ببندد. سپس

صفحه 113 از 144