نام کتاب: تدفین مادربزرگ
و مردمک های مرده اش به دیواره کوتاه آجری راهرو که گلدان‌های پر از گیاهان طبی رویش ردیف شده بودند خیره شده بود.
مینا به او گفت:
- به وسایل من کاری نداشته باش. این روزها آدم نمی تواند به امید خورشید باشد.
زن نابینا رو به جانب صدا گرداند و گفت:
- فراموش کرده بودم که امروز جمعه اول ماه است.
و پس از آن که مدتی دراز قهوه را بو کرد تا متوجه شود که آماده شده است، ظرف را از روی آتش برداشت و گفت:
- یک روزنامه زیرشان بینداز، چون سنگ‌ها کثیف‌اند.
مینا انگشتش را روی سنگ های شومینه کشید. کثیف بودند، اما قشر به هم فشرده دوده نمی توانست آستین ها را کثیف کند، مگر این که آنها را به سنگها بمالند. به مادربزرگ گفت:
۔ اگر لکه شوند تقصیر تو است.
زن کور یک فنجان قهوه برای خودش ریخته بود. ضمن آن که یک صندلی به طرف راهرو می کشید گفت:
- تو عصبانی هستی، به جا آوردن مراسم مذهبی، وقتی که آدم عصبانی باشد، کار ناهنجاری است.
و برای نوشیدن قهوه اش جلوی گل‌های حیاط نشست. وقتی سومین ضربه ناقوس در کلیسا طنین انداخت، مینا آستین ها را از کنار آتش برداشت. هنوز نم داشتند، با این همه، مینا آنها را به دست کرد. اگر پیراهن بی آستینی به تن داشت، پدر آنخل از اجرای مراسم مذهبی درباره او خودداری می کرد. مینا دست و صورتش را نشست. با حوله ای آثار ماتیک را از لب‌هایش پاک کرد، کتاب دعا و روسری اش

صفحه 112 از 144