نام کتاب: تدفین مادربزرگ
گل های مصنوعی

مینا، همان طور که در تاریک روشن سپیده دم کورمال کورمال پیش میرفت، پیراهن بی آستینش را که شب قبل در نزدیکی تختش آویزان کرده بود پوشید و در صندوق به دنبال آستین های جدا گشت. سپس در اطراف میخ‌های دیوار و پشت در به جست و جو پرداخت و در این حال می کوشید سروصدایی نکند که مادربزرگ کورش که در همان اتاق می خوابید بیدار شود. وقتی به تاریکی عادت کرد متوجه شد که مادربزرگ بلند شده است و مینا به آشپزخانه رفت تا از او بپرسد که آستین هایش کجا هستند. زن نابینا به او گفت:
- در حمام هستند. دیروز بعدازظهر آنها را شستم.
آنها آنجا بودند، با دو گیره چوبی به یک میله آهنی آویزان بودند. هنوز نم داشتند. مینا به آشپزخانه برگشت و آستین ها را روی سنگ‌های شومینه پهن کرد. در مقابل او، زن نابینا قهوه را تکان می داد،

صفحه 111 از 144