دستیار کشیش، پسربچه ای با کله تراشیده و براق، پسرخوانده پدر آنتونیو که کشیش این لقب را به او داده بود، به محراب نزدیک شد. کشیش گفت:
- اعانه جمع کن.
پسربچه که چشم ها را به هم می زد یک دور کامل دور خودش زد و با صدایی تقریبا نامفهوم گفت:
- سینی نمیدانم کجاست.
درست بود. از ماه ها پیش دیگر اعانهای جمع نمی کردند.
- پس برو از خزانه کلیسا کیسه بزرگی بردار و سعی کن تا جایی که می توانی پول بیشتری جمع کنی.
- و چه باید بگویم؟
کشیش، بی اعتنا، به کله تراشیده و کبود و مفصل های درشت پسربچه نگاه کرد. این بار نوبت او بود که چشم ها را به هم بزند. و زمزمه کنان گفت:
- بگو که برای نفی بلد یهودی سرگردان است.
و احساس کرد که موقع زدن این حرف، وزنه بزرگی روی قلبش می گذارد.
برای یک لحظه جز صدای سوختن شمع ها در کلیسای خاموش و نفس های سخت و تب آلود خودش چیزی نشنید. سپس دستش را روی شانه بچه پادو که با چشم های گرد و هراسیده به او نگاه می کرد گذاشت و گفت:
- و بعد، پول را جمع می کنی و آن را برای پسر جوانی که در ابتدا تنهای تنها بود میبری و به او می گویی که از طرف کشیش است، برای این که کلاه تازه ای بخرد.
- اعانه جمع کن.
پسربچه که چشم ها را به هم می زد یک دور کامل دور خودش زد و با صدایی تقریبا نامفهوم گفت:
- سینی نمیدانم کجاست.
درست بود. از ماه ها پیش دیگر اعانهای جمع نمی کردند.
- پس برو از خزانه کلیسا کیسه بزرگی بردار و سعی کن تا جایی که می توانی پول بیشتری جمع کنی.
- و چه باید بگویم؟
کشیش، بی اعتنا، به کله تراشیده و کبود و مفصل های درشت پسربچه نگاه کرد. این بار نوبت او بود که چشم ها را به هم بزند. و زمزمه کنان گفت:
- بگو که برای نفی بلد یهودی سرگردان است.
و احساس کرد که موقع زدن این حرف، وزنه بزرگی روی قلبش می گذارد.
برای یک لحظه جز صدای سوختن شمع ها در کلیسای خاموش و نفس های سخت و تب آلود خودش چیزی نشنید. سپس دستش را روی شانه بچه پادو که با چشم های گرد و هراسیده به او نگاه می کرد گذاشت و گفت:
- و بعد، پول را جمع می کنی و آن را برای پسر جوانی که در ابتدا تنهای تنها بود میبری و به او می گویی که از طرف کشیش است، برای این که کلاه تازه ای بخرد.