نام کتاب: تدفین مادربزرگ
به قدر کافی روشن بینی پیدا کرد که خود را به دست این خودپسندی نسپارد که خیال کند شاهد بروز معجزه ای است. با فروتنی دست‌های لرزانش را روی لبه کرسی موعظه گذاشت و به گفتارش ادامه داد.
- آن وقت او به سوی من آمد.
و این بار صدای قانع کننده و پرشور خودش را شنید.
- و آن وقت او به سوی من آمد، چشمهایی زمردین داشت، ریش و پشمی زبر و ناهموار داشت، بوی قوچ میداد. دستم را بلند کردم تا به نام خداوندگارمان او را سرزنش کنم و به او گفتم: «بایست! یکشنبه ها هرگز روز مناسبی برای قربانی کردن گوسفندان خدا نبوده است.»
گرما بیشتر میشد، گرمای شدید، پابرجا و سوزان آن اوت فراموش نشدنی. با این همه، پدر آنتونیو در بند گرما نبود. می دانست که دهکده بر اثر موعظه دچار وحشت شده و بار دیگر پشت سر او، خم شده است؛ از این بابت شادی ای احساس نمی کرد، همانطور که چشم انداز آتی شرابی که به گلوی ناتوانش تسکین می بخشید به او شادی نمیداد. احساس می کرد ناراحت است، ناتوان از آن است که در چنین موقعیت هایی واکنش نشان دهد، و به قدری خرف شده بود که در لحظه اعلای تقدیس نان و شراب نتوانست تمرکز حواس داشته باشد. این حالت از مدتی پیش عارضش می شد، اما اینبار حواس پرتی او از نوعی دیگر بود، چون فکرش را نگرانی مشخصی به خود جذب کرده بود. برای نخستین بار در طول حیاتش با نخوت آشنا شد. و آنگونه که آن را به تصور درآورده و در موعظه هایش تعریف کرده بود، دید که نخوت مانند تشنگی پر اصرار و پابرجاست. با قدرت، در گنجه اشیاء متبرک را بست و فریاد زد:
- فیثاغورث!

صفحه 109 از 144