از شب های دور دوران کودکی از یاد برده بود، در سرش به حرکت درآمد. کبود و سرد، به سوی آرخه نیدا که با دهان باز نگاهش می کرد رفت و با صدایی که از اعماق وجودش برمی خاست گفت:
- درست است. حالا می توانم علت مرگ پرنده ها را برای خودم توجیه کنم.
به هیجان در آمده بر اثر وحشت، چارقدی از تور مشکی و قلاب دوزی شده به سر انداخت و مثل برق طول راهرو و سالن پر از اشیاء تزئینی و در ورودی را طی کرد و نیز از دو کوچه ای گذشت که حائلی بودند بین او و کلیسایی که پدر آنتونیو ایسابل، کشیش کلیسای بسیار مقدس، در آن تغییر قیافه پیدا کرده، می گفت: «قسم میخورم که او را دیده ام. قسم میخورم که امروز صبح، که پس از دادن روغن مقدس به زن *خوناس* نجار بر می گشتم، او را سر راهم دیدم. قسم میخورم که چهره اش کاملا بر اثر لعن خداوندگار ما آشفته بود و پشت سرش دنباله ای از اخگر بر جای می گذاشت.»
کلام کشیش که در فضا موج می زد، قطع شد. او دریافت که دیگر نمی تواند جلوی لرزش دستهایش را بگیرد، تمام پیکرش میلرزید، و توری از عرق سرد به کندی در طول ستون فقراتش پایین می آمد. از حال می رفت، لرزشهایش بیشتر می شد، احساس تشنگی می کرد، شکمش گره می خورد، و هیاهویی به سنگینی ارگ در اندرونش طنین می افکند. آن وقت به حقیقت پی برد.
دید که افرادی در کلیسا هستند و در رواق اصلی خانم ربهکا رقت بار با دستهای صلیب وار بر هم، و چهره تلخ و سرد، و نگاه متوجه بالا، پیش می آید. کشیش به نحوی مبهم به وضع پی برد و حتی
- درست است. حالا می توانم علت مرگ پرنده ها را برای خودم توجیه کنم.
به هیجان در آمده بر اثر وحشت، چارقدی از تور مشکی و قلاب دوزی شده به سر انداخت و مثل برق طول راهرو و سالن پر از اشیاء تزئینی و در ورودی را طی کرد و نیز از دو کوچه ای گذشت که حائلی بودند بین او و کلیسایی که پدر آنتونیو ایسابل، کشیش کلیسای بسیار مقدس، در آن تغییر قیافه پیدا کرده، می گفت: «قسم میخورم که او را دیده ام. قسم میخورم که امروز صبح، که پس از دادن روغن مقدس به زن *خوناس* نجار بر می گشتم، او را سر راهم دیدم. قسم میخورم که چهره اش کاملا بر اثر لعن خداوندگار ما آشفته بود و پشت سرش دنباله ای از اخگر بر جای می گذاشت.»
کلام کشیش که در فضا موج می زد، قطع شد. او دریافت که دیگر نمی تواند جلوی لرزش دستهایش را بگیرد، تمام پیکرش میلرزید، و توری از عرق سرد به کندی در طول ستون فقراتش پایین می آمد. از حال می رفت، لرزشهایش بیشتر می شد، احساس تشنگی می کرد، شکمش گره می خورد، و هیاهویی به سنگینی ارگ در اندرونش طنین می افکند. آن وقت به حقیقت پی برد.
دید که افرادی در کلیسا هستند و در رواق اصلی خانم ربهکا رقت بار با دستهای صلیب وار بر هم، و چهره تلخ و سرد، و نگاه متوجه بالا، پیش می آید. کشیش به نحوی مبهم به وضع پی برد و حتی
Jonas