نام کتاب: تدفین مادربزرگ
را در کمد مرتب می کرد می گرفت که در همین دیار باقی بماند و نیز تصمیم گرفت که: به «عالیجناب پسر عمو جان» نامه می نویسم تا کشیش جوانی برایمان بفرستد، و به این ترتیب دوباره می توانم در مراسم مذهبی حضور پیدا کنم و کلاهم را که دارای گل های ریزی است به سر بگذارم و بالاخره دعاهایی دارای سروته، و موعظه هایی معقول و دارای اساس بشنوم. با خودش فکر کرد که فردا دوشنبه است، و دیگر به طور قطع درباره فرمولی که برای مورد خطاب قرار دادن اسقف به کار می برد (فرمولی به اسلوب سرهنگ بوئندیا، پوچ و فاقد احترام) به تفکر پرداخت که آرخه نیدا ناگهان در مشبک را باز کرد و فریاد زد:
- خانم، به نظر می رسد که کشیش در وسط موعظه اش کاملا دیوانه شده است. زن بیوه، چهره خزان زده و تلخی را متوجه او کرد. چهره ای را که کاملا از آن خودش بود، و گفت:
- اقلا پنج سال است که او دیوانه شده است.
و ضمن آن که به چیدن لباس هایش ادامه می داد افزود:
- و حتما باز هم شیطان را دیده.
آرخه نیدا گفت:
- حالا دیگر شیطان نیست.
خانم ربه‌کا با طمطراق و بی اعتنا گفت:
- پس کیست؟
- حالا می گوید که یهودی سرگردان را دیده است.
پوست زن بیوه منقبض شد. گردبادی از افکار مبهم، که او در میان آنها موفق به تشخیص شبکه های سوراخ شده، گرما، پرندگان مرده و طاعون نبود، با شنیدن «یهودی سرگردان»، یعنی کلمه هایی که او پس

صفحه 107 از 144