نسبت به او سرشار از حق شناسی است و آماده شد که خطابه بزرگ زندگی اش را برای او ایراد کند. با خودش فکر کرد: «عیسی، کاری کن که او به فکر کلاهش بیفتد تا مجبور نباشم که او را از کلیسا بیرون کنم.» و موعظه اش را شروع کرد.
ابتدا حرف زد، بی آن که متوجه حرفهایش باشد. خودش هم گوش نمی کرد. صدای این موج نغمه وار جاری از سرچشمه ای را که از ابتدای کار جهان در اعماق جانش خفته بود، به زحمت می توانست بشنود. این یقین مبهم را داشت که کلمه هایش دقیق، به مناسبت درست، در جهت و موقعیت پیش بینی شده، برمی جهند. احساس کرد که بخاری گرم، اندرونش را در فشار می گذارد. اما این را هم می دانست که روحش عاری از خودپسندی است و این احساس لذت که باعث انبساط حس های او می شود نه از غرور ناشی می شود و نه از طغیان، و نه از خود پسندی، بلکه از خط روحانی اش از خداوندگار مایه می گیرد.
خانم ربهکا در اتاقش و بر اثر این فکر که گرما هر لحظه غیر قابل تحمل خواهد شد، احساس می کرد که از حال می رود. اگر بیم مبهم تازگی آنقدر به دهکده علاقه مندش نکرده بود، تمام اشیاء بی ارزشش را در صندوقی می گذاشت و نفتالین می زد و خودش به سیر آفاق و انفس می پرداخت و جدش را، لااقل اگر حرف های پوچی که مردم میزدند در این مورد درست بود، سرمشق قرار می داد. اما در اعماق ضمیرش می دانست که وقف این شده است که در دهکده و در همین خانه با راهروهای بی پایان و نه اتاق خواب که او فکر می کرد وقتی که گرما دیگر بیداد نکند، به جای شبکه هایش، تکه های شیشه کار بگذارند، جان بسپارد. تصمیم گرفت (تصمیمی که هربار که لباس ها
ابتدا حرف زد، بی آن که متوجه حرفهایش باشد. خودش هم گوش نمی کرد. صدای این موج نغمه وار جاری از سرچشمه ای را که از ابتدای کار جهان در اعماق جانش خفته بود، به زحمت می توانست بشنود. این یقین مبهم را داشت که کلمه هایش دقیق، به مناسبت درست، در جهت و موقعیت پیش بینی شده، برمی جهند. احساس کرد که بخاری گرم، اندرونش را در فشار می گذارد. اما این را هم می دانست که روحش عاری از خودپسندی است و این احساس لذت که باعث انبساط حس های او می شود نه از غرور ناشی می شود و نه از طغیان، و نه از خود پسندی، بلکه از خط روحانی اش از خداوندگار مایه می گیرد.
خانم ربهکا در اتاقش و بر اثر این فکر که گرما هر لحظه غیر قابل تحمل خواهد شد، احساس می کرد که از حال می رود. اگر بیم مبهم تازگی آنقدر به دهکده علاقه مندش نکرده بود، تمام اشیاء بی ارزشش را در صندوقی می گذاشت و نفتالین می زد و خودش به سیر آفاق و انفس می پرداخت و جدش را، لااقل اگر حرف های پوچی که مردم میزدند در این مورد درست بود، سرمشق قرار می داد. اما در اعماق ضمیرش می دانست که وقف این شده است که در دهکده و در همین خانه با راهروهای بی پایان و نه اتاق خواب که او فکر می کرد وقتی که گرما دیگر بیداد نکند، به جای شبکه هایش، تکه های شیشه کار بگذارند، جان بسپارد. تصمیم گرفت (تصمیمی که هربار که لباس ها