هیچ نشانه ای نیست که اجازه دهد یکشنبه از روزهای دیگر تشخیص داده شود، و همان طور که در خیابان خلوت و خالی راه می رفت، مادرش را به خاطر آورد: «تمام خیابانهای دهکدهها، اجبارا به کلیسا یا به گورستان منتهی می شوند.» در همان لحظه او به میدان کوچک سنگفرش شده ای رسید که در آن ساختمانی سفیدشده با دوغاب آهک و دارای یک برج ناقوس و یک خروس چوبی بر فرازش، قد برافراشته بود؛ ساعت از کارافتاده، چهار و ده دقیقه را نشان می داد.
جوان بی آن که عجله ای به خرج دهد از سه پله فضای جلوی کلیسا بالا رفت. بلافاصله بوی عرق مانده انسانی و آمیخته با بوی عود و عنبر به دماغش خورد، و در سایه روشن ملایم کلیسای تقریبا خالی قدم گذاشت.
پدر آنتونیو ایسابل، کشیش کلیسای بسیار مقدس، تازه بر کرسی موعظه جای گرفته بود. می خواست موعظه اش را شروع کند که دید جوانی کلاه برسر وارد شد. او را دید که با چشمهای درشت آرام و شفافش کلیسای خالی را ورانداز کرد. او را دید که روی آخرین نیمکت نشست و سر را خم کرد و دست ها را روی زانوها گذاشت و پدر آنتونیو دریافت که او غریبه است. او از بیست سال پیش در دهکده زندگی می کرد و بوی هر کسی کافی بود که کشیش او را بشناسد. از این رو او می دانست که جوان از جای دیگری می آید. یک نگاه سریع و تند به او اجازه داد متوجه شود که جوان آدمی خاموش و اندکی اندوهگین است و پیراهنی کثیف و مچاله بر تن دارد. و با احساسی که نفرت و ترحم در آن با هم در آمیخته بودند با خود فکر کرد: «مثل این که مدت درازی است که با آن خوابیده است.» با این همه، وقتی او را دید که در انتهای کلیسا نشست، احساس کرد که روحش
جوان بی آن که عجله ای به خرج دهد از سه پله فضای جلوی کلیسا بالا رفت. بلافاصله بوی عرق مانده انسانی و آمیخته با بوی عود و عنبر به دماغش خورد، و در سایه روشن ملایم کلیسای تقریبا خالی قدم گذاشت.
پدر آنتونیو ایسابل، کشیش کلیسای بسیار مقدس، تازه بر کرسی موعظه جای گرفته بود. می خواست موعظه اش را شروع کند که دید جوانی کلاه برسر وارد شد. او را دید که با چشمهای درشت آرام و شفافش کلیسای خالی را ورانداز کرد. او را دید که روی آخرین نیمکت نشست و سر را خم کرد و دست ها را روی زانوها گذاشت و پدر آنتونیو دریافت که او غریبه است. او از بیست سال پیش در دهکده زندگی می کرد و بوی هر کسی کافی بود که کشیش او را بشناسد. از این رو او می دانست که جوان از جای دیگری می آید. یک نگاه سریع و تند به او اجازه داد متوجه شود که جوان آدمی خاموش و اندکی اندوهگین است و پیراهنی کثیف و مچاله بر تن دارد. و با احساسی که نفرت و ترحم در آن با هم در آمیخته بودند با خود فکر کرد: «مثل این که مدت درازی است که با آن خوابیده است.» با این همه، وقتی او را دید که در انتهای کلیسا نشست، احساس کرد که روحش