جوان کوشید بخورد، ولی هیچ اشتها نداشت. گرمای رو به افزایش او را به هراس افکنده بود. عرق از بدنش سرازیر بود. خفه میشد. کاملا با لباس به بستر رفته بود و بد خوابیده بود و احساس می کرد که اندکی تب آلود است. بار دیگر، هراس وجودش را در بر می گرفت و هنگامی که هتلدار برای بردن بشقاب ها آمد، جوان کوشید به مادرش فکر کند. زن در پیراهن تازه اش که گل های سبز درشت داشت و به خاطر جوان آورد که امروز یکشنبه است، می درخشید. جوان پرسید:
- مراسم مذهبی هست؟
- بله، اما مثل این است که نباشد، چون کسی به آن نمی رود. نخواسته اند که کشیش تازه ای برای مان بفرستند.
- و کشیش فعلی؟
زن که غرق در فکر، بشقاب به دست، بی حرکت مانده بود جواب داد:
- او تقریبا صدساله و نیمه دیوانه است.
و اضافه کرد:
- یک روز از روی جایگاه موعظه قسم خورده که شیطان را به چشم دیده است، و از آن روز تقریبا دیگر کسی به مراسم مذهبی نرفته.
جوان، تا حدودی بر اثر ناامیدی و تا حدودی هم از روی کنجکاوی که از نزدیک آدم صدساله ای را ببیند، به کلیسا رفت. متوجه شد که آنجا دهکدهای مرده، با خیابان های بی پایان و خاک گرفته، و خانه های چوبی تیره، پوشیده از ورقه های فلزی است که غیر مسکونی به نظر می رسند. دهکده در روز یکشنبه این حالت را عرضه می داشت خیابان های بی علف، خانه هایی با پنجره های مشبک، و آسمانی عمیق و شگفت بر فراز گرمای خفه کننده. جوان با خود فکر کرد که در این جا
- مراسم مذهبی هست؟
- بله، اما مثل این است که نباشد، چون کسی به آن نمی رود. نخواسته اند که کشیش تازه ای برای مان بفرستند.
- و کشیش فعلی؟
زن که غرق در فکر، بشقاب به دست، بی حرکت مانده بود جواب داد:
- او تقریبا صدساله و نیمه دیوانه است.
و اضافه کرد:
- یک روز از روی جایگاه موعظه قسم خورده که شیطان را به چشم دیده است، و از آن روز تقریبا دیگر کسی به مراسم مذهبی نرفته.
جوان، تا حدودی بر اثر ناامیدی و تا حدودی هم از روی کنجکاوی که از نزدیک آدم صدساله ای را ببیند، به کلیسا رفت. متوجه شد که آنجا دهکدهای مرده، با خیابان های بی پایان و خاک گرفته، و خانه های چوبی تیره، پوشیده از ورقه های فلزی است که غیر مسکونی به نظر می رسند. دهکده در روز یکشنبه این حالت را عرضه می داشت خیابان های بی علف، خانه هایی با پنجره های مشبک، و آسمانی عمیق و شگفت بر فراز گرمای خفه کننده. جوان با خود فکر کرد که در این جا