نام کتاب: تدفین مادربزرگ
فریادهای دور و غمگین خروسها را شنید، و پی برد که زنده است و کلمه های موعظه را کاملا به خاطر آورد.
صبح می دمید که قفل در را باز کرد. دیگر رنجی نمی برد و حتی احساس می کرد که ضربه او را از پیری رهانیده است. وقتی نخستین دم این هوای آبی و پر از آواز خروسان را فرو داد، تمام خوبی‌ها، سرگردانی ها و بدی های دهکده تا اعماق قلبش فرو رفتند. سپس به اطراف نگاه کرد تا با تنهایی آشتی کند و سایه روشن آرام سپیده را مشاهده کرد. در راهرو، یک، دو، سه پرنده مرده وجود داشت.
مدت نه دقیقه نه جسد را تماشا کرد و در این حال مطابق با موعظه پیش بینی شده فکر کرد که این مرگ دسته جمعی پرندگان، ایجاب می کند که استغفاری صورت بگیرد. سپس به آن سر راهرو رفت و سه پرنده مرده را برداشت، به سوی خمره برگشت، سرپوش آن را بلند کرد، سه پرنده را یکی پس از دیگری، در آب سبزفام و خفته افکند، بی آن که دلیل کارش را بداند. با خود اندیشید: «سه و سه می شود شش. شش پرنده در یک هفته.» و برق غریبی از روشن بینی بر او آشکار کرد، که روز بزرگ زندگی اش رسیده است.
در ساعت هفت گرما شروع شد. در هتل، یگانه مهمان در انتظار صبحانه اش بود. دختر پای گرامافون، هنوز بلند نشده بود. صاحب هتل نزدیک شد و جوان احساس کرد که هفت ضربه ساعت در شکم گرد او صدا می کند. زن با لحنی حاکی از دلسوزی، اما خیلی دیررس گفت:
- درست، شما قطارتان را از دست داده اید.
و سپس صبحانه اش را آورد؛ شیرقهوه، یک تخم مرغ نیمرو و حلقه هایی از موز سبز.

صفحه 103 از 144