کلیسای بسیار مقدس، طاق باز خوابیده در بسترش، فکر می کرد که تجربه های آن شب، موعظه ای را که او برای ساعت هفت صبح آماده کرده است تقویت خواهد کرد. کشیش با شلوار بلند پشمی نازکش که به قوزکهایش محکم شده بود در حال استراحت بود و پشه ها دورتادورش را گرفته بودند. اندکی پیش از آن، دهکده را طی کرده بود تا آخرین مراسم مذهبی را درباره زنی به عمل بیاورد و خود را به قدری عصبی و به هیجان آمده می یافت که ابزار آلات کشیشی را در کنار بسترش گذاشته بود و دراز کشیده بود تا موعظه اش را تکمیل کند. به این ترتیب، ساعتها، طاق باز، روی تختش باقی ماند تا سپیده دم از دور صدای بوتیمار، ساعت را اعلام کرد. آن وقت کوشید برخیزد، به زحمت قد راست کرد، پایش را روی زنگوله مخصوص مراسم مذهبی افراد محتضر گذاشت و دراز به دراز روی زمین سخت اتاق افتاد.
وقتی که درد نافذ در طول دنده هایش بالا می رفت، از پیکرش فقط فکری مبهم داشت. بر سنگینی کاملش وقوف یافت: سنگینی جسمش، خطاهایش و سن و سالش. سفتی سنگ فرش زمین را که چه بسیار، وقتی که موعظه هایش را آماده می کرد، به کارش آمده بود تا درباره راهی که به دوزخ منتهی میشد تصویری درست برای خود بسازد، در زیر گونه اش احساس کرد. بیمناک زمزمه کرد: «عیسی» و با خود اندیشید: «هرگز، آری، هرگز نخواهم توانست بلند شوم.»
ندانست چه مدت با سری تهی از هر فکر و کوفته و درمانده روی زمین مانده است، حتی فراموش کرده بود که به درگاه خداوند تضرع کند که مرگی آرام به او اعطا کند. همه چیز چنان گذشت که گویی یک لحظه زندگی را از دست داده است. اما وقتی دوباره به خود آمد، دیگر نه دردی احساس کرد و نه بیمی، خط سربیرنگ زیر در را دید؛
وقتی که درد نافذ در طول دنده هایش بالا می رفت، از پیکرش فقط فکری مبهم داشت. بر سنگینی کاملش وقوف یافت: سنگینی جسمش، خطاهایش و سن و سالش. سفتی سنگ فرش زمین را که چه بسیار، وقتی که موعظه هایش را آماده می کرد، به کارش آمده بود تا درباره راهی که به دوزخ منتهی میشد تصویری درست برای خود بسازد، در زیر گونه اش احساس کرد. بیمناک زمزمه کرد: «عیسی» و با خود اندیشید: «هرگز، آری، هرگز نخواهم توانست بلند شوم.»
ندانست چه مدت با سری تهی از هر فکر و کوفته و درمانده روی زمین مانده است، حتی فراموش کرده بود که به درگاه خداوند تضرع کند که مرگی آرام به او اعطا کند. همه چیز چنان گذشت که گویی یک لحظه زندگی را از دست داده است. اما وقتی دوباره به خود آمد، دیگر نه دردی احساس کرد و نه بیمی، خط سربیرنگ زیر در را دید؛