بیشتر ابتدایی داشت و آن را چون مبلغی معین در نظر می گرفت که بایستی دولت به او می پرداخت تا یک خوکداری درست کنند.
هنگامی که در سرسرای هتل چرت می زد و گرمای محیط بی حس و کرختش کرده بود، موقع مناسب را در حیاط نداشت که به وخامت وضع فکر کند. حدس می زد که مشکل همان فردا با عبور قطار برطرف خواهد شد و به همین جهت هیچ نگران یکشنبه نبود تا به سفرش ادامه دهد و این دهکده را که به نحوی تحمل ناپذیر گرم بود، برای همیشه از یاد ببرد. اندکی پیش از ساعت چهار به خوابی نامطبوع و لزج فرو رفت و همان طور که خوابیده بود فکر می کرد که نیاوردن ننویش کاری تأسف بار بوده است. آن وقت بود که دریافت که بسته لباس و مدارک پرونده را در قطار جا گذاشته است. با پرشی شدید بیدار شد، به مادرش فکر کرد و دوباره دستخوش بیم شد.
وقتی صندلی را به سوی سالن به حرکت درآورد، چراغهای دهکده روشن شده بودند. او چراغ برق ندیده بود، به نحوی که وقتی لامپهای حقیر و کبره بسته هتل را دید، احساس نوعی خیرگی کرد. سپس به خاطر آورد که مادرش در این باره با او حرف زده است و به چرخاندن صندلی ادامه داد و در این حال سعی می کرد از زنبورهایی که مثل گلوله به شیشه ها می خوردند اجتناب کند. منقلب بر اثر ابهام وضعی که داشت، بر اثر گرمای سنگین، بر اثر مرارت تنهایی ای که برای نخستین بار در تمام مدت زندگی عذابش می داد، بدون اشتها غذا خورد. از ساعت نه گذشته بود که او را به اتاقی چوبی که دیوارهایش را با روزنامه و مجله ها پوشانده بودند و در آن سر خانه قرار داشت، هدایت کردند. در نیمه شب به خوابی تب آلود و مردابی فرو رفته بود، در حالی که پنج کوچه آن طرف تر، پدر آنتونیو ایسابل، کشیش
هنگامی که در سرسرای هتل چرت می زد و گرمای محیط بی حس و کرختش کرده بود، موقع مناسب را در حیاط نداشت که به وخامت وضع فکر کند. حدس می زد که مشکل همان فردا با عبور قطار برطرف خواهد شد و به همین جهت هیچ نگران یکشنبه نبود تا به سفرش ادامه دهد و این دهکده را که به نحوی تحمل ناپذیر گرم بود، برای همیشه از یاد ببرد. اندکی پیش از ساعت چهار به خوابی نامطبوع و لزج فرو رفت و همان طور که خوابیده بود فکر می کرد که نیاوردن ننویش کاری تأسف بار بوده است. آن وقت بود که دریافت که بسته لباس و مدارک پرونده را در قطار جا گذاشته است. با پرشی شدید بیدار شد، به مادرش فکر کرد و دوباره دستخوش بیم شد.
وقتی صندلی را به سوی سالن به حرکت درآورد، چراغهای دهکده روشن شده بودند. او چراغ برق ندیده بود، به نحوی که وقتی لامپهای حقیر و کبره بسته هتل را دید، احساس نوعی خیرگی کرد. سپس به خاطر آورد که مادرش در این باره با او حرف زده است و به چرخاندن صندلی ادامه داد و در این حال سعی می کرد از زنبورهایی که مثل گلوله به شیشه ها می خوردند اجتناب کند. منقلب بر اثر ابهام وضعی که داشت، بر اثر گرمای سنگین، بر اثر مرارت تنهایی ای که برای نخستین بار در تمام مدت زندگی عذابش می داد، بدون اشتها غذا خورد. از ساعت نه گذشته بود که او را به اتاقی چوبی که دیوارهایش را با روزنامه و مجله ها پوشانده بودند و در آن سر خانه قرار داشت، هدایت کردند. در نیمه شب به خوابی تب آلود و مردابی فرو رفته بود، در حالی که پنج کوچه آن طرف تر، پدر آنتونیو ایسابل، کشیش