زیر نام هر شاگرد را در دل بپرورد. آنجا دهکدهای سرسبز و آرام بود، و مرغهایی با پاهای بلند خاکستری داشت که کلاس درس را طی می کردند و می رفتند که در زیر گنجه مخصوص صافی آب، تخم بگذارند. مادرش در آن موقع زنی غمگین و نفوذناپذیر بود. وقتی که غروب آفتاب فرا می رسید، مینشست تا بادی را که تازه از صافی مزرعه های قهوه گذشته بود بپذیرد و می گفت: «وقتی که بزرگ شدی خواهی فهمید.» در حقیقت او چیزی نمی فهمید. نه در پانزده سالگی که نسبت به سن و سالش خیلی بزرگ و سرشار از سلامت پرغرور و پوچ ناشی از بیکاری بود، و نه در بیست سالگی، وقتی که زندگی اش اصولا مبتنی بر این بود که گهگاهی در ننویش از این دنده به آن دنده بغلتد. اما در آن ایام، روماتیسم مادرش را ناگزیر می کرد تا مدرسه ای را که هجده سال اداره کرده بود ترک کند و برای زندگی به خانه کوچکی که در اتاق ولی حیاطی وسیع داشت برود و آنها در این حیاط مرغهایی با بالهای خاکستری، شبیه به همان هایی که کلاس درس را طی می کردند، پرورش میدادند.
مراقبت از مرغها، نخستین تماس او با واقعیت بود. حتی یگانه تماس، تا آن ماه ژوئیه که مادرش به فکر افتاده بود بازنشسته شود و به نظرش پسرش به قدر کافی پخته و با عرضه شده بود که اقدام به عمل بیاورد. جوان به نحو مؤثر برای تهیه مدارک همکاری کرده بود و حتی مهارت لازم را داشت که کشیش را قانع کند که در رونوشت شناسنامه مادرش که هنوز شش سال به سن بازنشستگی اش مانده بود دست ببرد. در آن پنجشنبه، او آخرین تعلیم های تا حد وسواس مبسوط مادرش را دریافت داشت و با دوازده پسو، لباس اضافی و پرونده، اقدام به سفر به شهر کرد و درباره کلمه «بازنشستگی» هم فکری
مراقبت از مرغها، نخستین تماس او با واقعیت بود. حتی یگانه تماس، تا آن ماه ژوئیه که مادرش به فکر افتاده بود بازنشسته شود و به نظرش پسرش به قدر کافی پخته و با عرضه شده بود که اقدام به عمل بیاورد. جوان به نحو مؤثر برای تهیه مدارک همکاری کرده بود و حتی مهارت لازم را داشت که کشیش را قانع کند که در رونوشت شناسنامه مادرش که هنوز شش سال به سن بازنشستگی اش مانده بود دست ببرد. در آن پنجشنبه، او آخرین تعلیم های تا حد وسواس مبسوط مادرش را دریافت داشت و با دوازده پسو، لباس اضافی و پرونده، اقدام به سفر به شهر کرد و درباره کلمه «بازنشستگی» هم فکری