نام کتاب: بیست داستان برگزیده
نیک: بله، وقتی من از پدرم پرسیدم که سرخپوستان چگونه آدمهایی هستند، پدرم گفت که دوستان زیادی میان آنها دارد.
پسر نیک: ممکن است من هرگز روزی بین آنها زندگی کنم؟ نیک: این را نمی دانم. این بستگی به خودت دارد.
پسر نیک: در چه سنی من میتوانم یک تفنگ شکاری داشته باشم و با آن تنها به شکار بروم؟
نیک: درسن دوازده سالگی، البته اگر ببینیم که با تفنگ شکاری مراقب و با احتیاط عمل میکنی.
پسر نیک: من آرزو داشتم دوازده ساله بودم، پدر نیک: بزودی خواهی شد
پسر نیک: پدر بزرگم چطور آدمی بود؟ من او را به خاطر نمی آورم به جز وقتی که از فرانسه به اینجا آمدم و او به من یک تفنگ بادی و یک پرچم آمریکا داد، پدر، بگو او چگونه بود؟
نیک: توصیف او سخت است. او یک شکارچی و ماهیگیر استثنایی بود
وچشمان خیلی زیبایی داشت.
پسر نیک: آیا او از شما عالی تر بود؟
نیک: او به مراتب تیراندازی بهتر از من بود و پدر پدر بزرگت نیز مثل او یک تیرانداز حرفه ای بود.
پسر تیک: من شرط میبندم او به خوبی شما نبوده است، پدر

صفحه 317 از 319