نام کتاب: بیست داستان برگزیده
نیک: این یک کمی مشکل است. نیک با خود فکر کرد: می توانم بگویم که ترودی دوست مهربان و باوفایی بود که هیچ کس نمی توانست جای او را پر کند و می توانم خاطرنشان کنم که صورت زیبای قهوه ای رنگی داشت، پوستش صاف، و بازوانی قدرتمند داشت، زبانش اگر چه لهجه عجیبی داشت ولی دلنشین بود. چشمانی گیرا، لباس خوش فرم و اندامی زیبا و دوست داشتنی و صمیمیتی تمام نشدنی داشت، و هیچ لطیفه ای در مورد سرخپوستان و زنان سرخپوست نمی تواند این خاطرات را از من بگیرد. این در مورد چگونگی خاطرات نبود. همه رابطه ها کم و بیش یک جور تمام می شوند. در زمانهای گذشته بیشتر روابط خوب تمام می شدند. ولی حالا، بد تمام می شوند.
وقتی پرنده ای را هنگام پرواز، با تیر میزنی، مثل این است که تمام پرندگان را با تیر زده باشی. پرنده ها با هم متفاوت هستند و در جهات، مختلف پرواز میکنند ولی احساس وجودی آنها یکی است و آخرین و اولین پرنده به خوبی یک دیگرند. نیک میتوانست از پدرش برای این درس بزرگ زندگی، همیشه سپاسگزار باشد.
نیک به پسرش: ممکن است تو دوستان سرخپوستم را نپسندی. ولی من عقیده دارم اگر آنها را از نزدیک میدیدی، می پسندیدی۔
پسر نیک: من میدانم که پدر بزرگم وقتی پسر کوچکی بود با آنها زندگی میکرده، این طور نیست، پدر؟

صفحه 316 از 319