نام کتاب: بیست داستان برگزیده
نیک لحظه ای از جا پرید چون در خاطراتش غرق شده بود و گفت: نمی۔ دانم، نیک متوجه نشده بود که پسرش بیدار شده است. نیک به پسرش که در کنار او روی صندلی اتومبیل نشسته بود نگاه کرد. قبل از این اتفاق، نیک احساس تنهایی سنگینی را با خودکرده بود ولی تمام این مدت پسرش در کنار او بود. نیک در مورد مدتی که پسرش در کنارش بود، حیران بود.
نیک: ما برای کل روز به شکار سنجاب سیاه می رفتیم. پدرم به من فقط سه گلوله در روز برای شکار میداد چون پدر میگفت این کار به من شکار صحیح را آموزش می دهد. او می گفت که خوب نیست که پسر بچه ای با تفنگ و گلوله زیاد به اطراف برود و بی جهت شلیک کند. نیک ادامه داد: من با پسر دیگری به نام بیلی و خواهرش ترودی به شکار می رفتیم. ما یک تابستان تقریبا هر روز برای شکار بیرون می رفتیم.
پسر نیک: آن اسمها برای سرخپوستان کمی مسخره است نیک: بله این طور است که میگویی پسر نیک: پدر، به من بگویید، آنها چگونه بودند؟ نیک: آنها اوجیبوا، بودند و خیلی مهربان وخوب بودند.
پسر نیک: ولی پدر، بگو وقتی با آنها بودی چطوری بودند، چه کار می کردند؟
. نام یک قبیله سرخپوست در شمال آمریکا

صفحه 315 از 319