نام کتاب: بیست داستان برگزیده
را به تن نداشت و به پدرش گفت که آن را گم کرده، برای دروغ گفتن به پدرش با کمربند تنبیه شده.
بعد از ماجرا نیک درانبار کوچک چوب نشسته بود در حالی که در انبار باز بود و تفنگ پر شده شکاریش را با ماشه کشیده در دست داشت در حالی که به آن طرف حیات مزرعه به پدرش که روی ایوان نشسته روزنامه میخواند نگاه می کرد و در این فکر بود: من میتوانم با تفنگم، او را به جهنم بفرستم. من میتوانم او را بکشم. و وقتی دیرتر، خشمش فرو کش کرده بود، نیک در مورد این موضوع احساس بدی کرد چرا که تفنگ نیک هدیه، پدرش بود و او می خواست با هدیه خود پدرش به او صدمه برساند. سپس نیک در تاریکی قدم زنان به اردوگاه سرخپوستان رفت. تا با یک آب تنی از بوی لباس زیر پدرش خود را پاک کند.
تنها کسی که نیک در خانواده اش از بوی او خوشش می آمد. یکی از خواهرانش بود. نیک از تمام اعضای دیگر خانواده دوری می جست. این احساس قوی در مقابل بوها با سیگار کشیدن نیک کم شد. این خصیصه
خوبی بود، البته برای یک سگ شکاری ولی هیچ کمکی به یک انسان نمی کرد.
پسر نیک: پدر، وقتی که شما یک پسر کوچک بودید و با سرخپوستها به شکار میرفتید، چطور بود؟

صفحه 314 از 319