نام کتاب: بیست داستان برگزیده
با نگاهش به آسیابهای گندم و جو، آسیاب های آب سیب گیر و سدها می افتاد و یا با آتش هیزم در محیط باز همیشه به یاد پدرش می افتاد. در شهرهایی که تا پانزده سالگی زندگی کرده بود و پدرش می دانست کجاست باز به یاد او می افتاد. البته بعد از این که نیک پانزده ساله شد، دیگر با پدرش هیچ وجه تشابهی نداشت.
پدرنیک در ریش اش در هوای سرد شبنم یخ زده داشت و در هوای گرم عرق خیلی زیادی در آن جمع میشد. پدرش دوست داشت زیر نور خورشید در مزرعه کار کند در صورتی که مجبور به این کار نبود، او بخاطر این که از کار کردن با دستش خوشش می آمد این کار را می کرد، ولی نیک به این کارها علاقه ای نداشت. نیک عاشق پدرش بود ولی از بوی او متنفر بود و یک بار وقتی مجبور شد یکی از لباس های زیر زمستانی پدرش که برایش کوچک شده بود را بپوشد، لباس باعث شد که نیک احساس مریضی و تهوع کند و مجبور شد آن را از تن بیرون بیاورد و زیر دو سنگ در نهر پنهان کند و به پدرش بگوید که آن را گم کرده است. البته نیک هنگام پوشیدن لباس قدیمی پدرش به او گفته بود که چه احساسی دارد ولی پدرش به او اطمینان داده بود که لباس به تازگی شسته شده بود، و حرفش درست هم بود. و وقتی نیک از پدرش خواسته بود که لباس را بو کند. پدرش با عصبانیت آن را بوئیده بود و گفته بود که لباس پاکیزه و خوش بو است. وقتی نیک از ماهیگیری به خانه آمد در حالی که لباس زیر

صفحه 313 از 319