نیک: شما میتوانید سنجاب را بردارید بیلی: باشه ترودی: بعد از شام بیرون می آیی؟ نیک: نه ترودی: حالت چطوره؟
نیک: خوبم
هم اکنون، نیک درامتداد اتوبان در اتومبیل مشغول رانندگی بود و هوا در حال تاریک شدن بود. نیک دیگر فکر کردن در مورد پدرش را از ذهنش دور کرده بود. همیشه آخر هر روز باعث می شد نیک از یاد پدرش رهایی یابد. آخر روزها همیشه تنها به نیک تعلق داشت و نیک هرگز نمی توانست احساس درستی در آخر روز داشته باشد، مگر این که بتواند شبش را در تنهایی بسر ببرد. پدر نیک هر سال در پاییز پیش او باز می گشت، یا گاهی در اوائل بهار وقتی روی دشت، پرنده پاشله وجود داشت، پیدایش میشد. و یا وقتی نیک خرمنهای ذرت درو شده میدید یا هنگامی که دریاچه ای را میدید یا اگر نیک تصادفا یک اسب و درشکه دو نفره میدید، یا زمانی که نیک مرغابی وحشی می دید و یا صدای آن را می شنید یا در یک زیستگاه مصنوعی اردک بود. ناگهان در باغات سیب متروکه و در دشت های تازه شخم زده شده، در جایی انبوه روی تپه های کوچک، یا وقتی که از میان علف های مرده میگذشت، هرگاه هیزم میشکست یا آب از نهر میکشید، و
نیک: خوبم
هم اکنون، نیک درامتداد اتوبان در اتومبیل مشغول رانندگی بود و هوا در حال تاریک شدن بود. نیک دیگر فکر کردن در مورد پدرش را از ذهنش دور کرده بود. همیشه آخر هر روز باعث می شد نیک از یاد پدرش رهایی یابد. آخر روزها همیشه تنها به نیک تعلق داشت و نیک هرگز نمی توانست احساس درستی در آخر روز داشته باشد، مگر این که بتواند شبش را در تنهایی بسر ببرد. پدر نیک هر سال در پاییز پیش او باز می گشت، یا گاهی در اوائل بهار وقتی روی دشت، پرنده پاشله وجود داشت، پیدایش میشد. و یا وقتی نیک خرمنهای ذرت درو شده میدید یا هنگامی که دریاچه ای را میدید یا اگر نیک تصادفا یک اسب و درشکه دو نفره میدید، یا زمانی که نیک مرغابی وحشی می دید و یا صدای آن را می شنید یا در یک زیستگاه مصنوعی اردک بود. ناگهان در باغات سیب متروکه و در دشت های تازه شخم زده شده، در جایی انبوه روی تپه های کوچک، یا وقتی که از میان علف های مرده میگذشت، هرگاه هیزم میشکست یا آب از نهر میکشید، و