ترودی در حالی که خود را جمع می کرد و به نیک نزدیک میشد گفت: دوست داری روزی با من ازدواج کنی و بچه دار شویم
نیک: فکر نکنم ترودی: بیا بچه های زیادی داشته باشیم، چرا که نه؟ در این لحظه آنها صدای شلیک بیلی را شنیدند. نیک: شاید، بیلی سنجابی شکار کرده باشد. ترودی: تو به بچه دار شدن اهمیتی نمی دهی
در این لحظه بیلی از میان درختان به محوطه بازی که نیک و ترودی آن جا بودند، وارد شد، در حالی که تفنگ را روی شانه اش داشت و یک سنجاب سیاه را در دست دیگرش گرفته بود.
بیلی، نگاه کنید، از یک گربه هم بزرگ تر است. نیک: کجا سنجاب را شکار کردی؟ بیلی به جایی اشاره کرد و گفت: آن جا اول جهشش را دیدم، و بعد.. نیک: دیگر مجبورم به خانه بروم
ترودی: نه
تیک: مجبورم برای شام خانه باشم ترودی: باشه نیک: می خواهید فردا به شکار برویم؟
ترودی: قبوله
نیک: فکر نکنم ترودی: بیا بچه های زیادی داشته باشیم، چرا که نه؟ در این لحظه آنها صدای شلیک بیلی را شنیدند. نیک: شاید، بیلی سنجابی شکار کرده باشد. ترودی: تو به بچه دار شدن اهمیتی نمی دهی
در این لحظه بیلی از میان درختان به محوطه بازی که نیک و ترودی آن جا بودند، وارد شد، در حالی که تفنگ را روی شانه اش داشت و یک سنجاب سیاه را در دست دیگرش گرفته بود.
بیلی، نگاه کنید، از یک گربه هم بزرگ تر است. نیک: کجا سنجاب را شکار کردی؟ بیلی به جایی اشاره کرد و گفت: آن جا اول جهشش را دیدم، و بعد.. نیک: دیگر مجبورم به خانه بروم
ترودی: نه
تیک: مجبورم برای شام خانه باشم ترودی: باشه نیک: می خواهید فردا به شکار برویم؟
ترودی: قبوله