نام کتاب: بیست داستان برگزیده
تماشای تکه تکه شدن بدنش. ..، ناگهان نیک به سمت عقب و روی تنه درخت عظیم افتاد. در حالی که ترودی با دستانش دور گردن نیک را گرفته می فشرد و گریه میکردو می گفت: ادی را نکش او را نکش ! نه، نه، نه! نیکی، نیکی، این کار را نکن!
نیک به ترودی: مشکل تو چیست؟ ترودی: ادی را نکش نیک: من مجبورم او را بکشم ترودی: او فقط یک لاف زن بزرگ است. نیک: قبوله، من او را نمی کشم مگر این که نزدک خانه ما بیاید. مرا رها
کن، ترودی
ترودی: حالا خوب شد
نیک که حالا ادی گلبی را کشته بود، و سپس زندگی اش را به او بخشیده بود، و هم اکنون دیگر مرد شده بود، کمی آرام گرفت.
نیک به بیلی: بیلی، حالا تو میتونی تفنگ را نگه داری، ولی فقط یک گلوله مانده است.
بیلی: باشه. من با همان گلوله هم یک سنجاب سیاه بزرگ را شکار میکنم.
بیلی با این حرف از آن جا کمی دور شد.

صفحه 310 از 319