نام کتاب: بیست داستان برگزیده
آنها دوباره به تنه درخت عظیم تکیه دادند و چیزی نگفتند. نیک احساس خالی و خوشی داشت.
بیلی: ادی می گوید که تصمیم دارد یک شب بیاید و از خواهرت دوروتی تقاضای ازدواج کند.
نیک: چه گفتی؟ بیلی: ادی این را گفت: نه من
ترودی به علامت درست بودن حرف بیلی، سرش را تکان داد و گفت: این تنها چیزی است که ادی در مغزش دارد و به آن فکر میکند، ادی برادر بزرگ تر نصف سرخپوست، نصف سفید پوست ناتنی ترودی و بیلی بود و هفده سال سن داشت.
نیک: اگر ادی گیلبی هرگز شبی به خانه ما بیاید و حتی سعی کند با دوروتی حرف بزند شما می دانید با او چه خواهم کرد؟ من او را با این اسحله خواهم کشت. در این لحظه نیک ماشه تفنگ شکاری را کشید و بدون این که هدف مشخصی بگیرید اسلحه را به طرفی گرفت و گفت: این طوری او را خواهم کشت، و ماشه را فشرد و صدای مهیب بنگ همه جا را پر کرد و نیک ادامه داد و گفت: و یک سوراخ به بزرگی دست شما در جمجمه یا شکم آن دو رگه حرامزاده ادی گیلبی، بوجود خواهم آورد. درست مثل آب خوردن او را خواهم کشت.
ترودی: پس بهتره که او نزدیک خانه شما نیاید.

صفحه 308 از 319