نام کتاب: بیست داستان برگزیده
بیلی: بله نیک: پس یکبار دیگر بیلی: ولی نه، اینجا نیک: ولی بیلی... ترودی: من از بیلی ناراحت نمیشم. او مثل برادر من است.
سپس بعد از مدتی هر سه آنها بدقت به صدای سنجاب سیاهی که در شاخه های بالایی درخت جایی که دیده نمی شد، گوش دادند. آنها منتظر بودند تا سنجاب دوباره صدا کند چون وقتی سنجابها اینکار را می کنند، همزمان دم خود را هم تکان می دهند و این وقتی بود که نیک میتوانست به طرف جایی که سنجاب سیاه بود شلیک کند. پدر نیک هر روز تنها سه گلوله به نیک می داد که به شکار رود. تفنگ شکاری نیک کالیبر بیست و دو بود و تنها یک لوله داشت که بسیار بلند بود.
بیلی: سنجاب بدرد نخور، اصلا تکان نمی خورد
ترودی به نیک: نیکی، یکبار شلیک کن تا سنجاب را بترسانی. و وقتی پرید، دوباره بطرفش شلیک کن، بنظر می رسید این جملات برای ترودی مثل یک سخنرانی طولانی بود،
نیک به ترودی: من فقط دو تا گلوله دارم بیلی: آن سنجاب بدرد نخور
تا

صفحه 307 از 319