نام کتاب: بیست داستان برگزیده
ماهیگیری و تیراندازی عشق می ورزید. دقیقا به همان اندازه ای که وقتی کوچک بود و برای اولین بار با پدر خود به ماهیگیری و شکار رفته بود، و همه چیز را تجربه کرده بود. این عشق بود که هرگز از آن کاسته نشده بود و نیک نسبت به پدر خود برای لذت تعلیم و تجربیاتی که در این مورد به او آموخته بود، خیلی مدیون بود.
در حالی که در مورد مهارت هایی که پدرش نداشت فکر می کرد به این نتیجه رسید که تمام وسائلی که هر شخصی به آن نیاز دارد به وسیله قادر بی همتا مهیا شده و هر شخصی بدون هیچ موعظه و تعالیمی می تواند به صورت طبیعی و غریضی به این مهارت ها دست پیدا کند و اصلا هیچ اهمیتی ندارد که شخص کجا زندگی میکند. نیک به وضوح دو نصیحتی که پدرش در این مورد به او گفته بود، به یاد داشت. اولین آن وقتی بود که آنها برای شکار به سفری رفته بودند و نیک با تیراندزی یک سنجاب قرمز را که روی درخت بید بود مورد اصابت قرار داد. سنجاب زخمی روی زمین افتاد، و وقتی نیک آن را برداشت، سنجاب، شصت نیک را طوری گاز گرفت که دندانهایش کاملا از پوست گذشته به استخوان بند وسط انگشت شصت او رسید.
نیک گفت: رذل کثیف کوچولو، و سرسنجاب را به شدت به درختی کوبید.

صفحه 301 از 319