بود که به او عطا شده بود. پدرش حقیقتا همانند یک قوچ شاخ بزرگ یا یک عقاب تیز پرواز می دید.
نیک و پدرش میتوانستند در یک طرف ساحل دریاچه بایستند و به طرف دیگر دریاچه و منظره آن نگاه کنند. چشمان نیک در آن زمان خیلی قوی بودند و او قادر به تشخیص خیلی چیزها بود و سپس پدرش میگفت آنها پرچم را بالا بردند، ولی نیک نمیتوانست از آن فاصله میله و پرچم را ببیند. و پدرش ادامه می داد و می گفت: آن جا را می بینی... آن خواهرت است، دوروتی، که پرچم را بالا برده و حالا روی اسکله به سمت آب می آید.
نیک می توانست آن طرف دریاچه را ببیند و خط چوبی کتاره ساحل را تشخیص دهد، والوار بلند تر پشت آنها را که برای حفاظت خلیج تعبیه شده بود، و تپه های واضع مزرعه و سقیدی خانه روستایی در میان درختان را از بقیه تفکیک کند، ولی قادر به دیدن میله پرچم، و یا اسکله کوچک نبود، فقط سفیدی ساحل و حالت کمانی شکل خط کناره را میدید.
پدر نیک، میتوانی گوسفندهای روی کناره تپه به طرف میعادگاه
راببینی؟
نیک: بله پدر.
کوسفندها همانند یک تکه سفید روی تپه سبز و خاکستری نمایان بودند.
نیک و پدرش میتوانستند در یک طرف ساحل دریاچه بایستند و به طرف دیگر دریاچه و منظره آن نگاه کنند. چشمان نیک در آن زمان خیلی قوی بودند و او قادر به تشخیص خیلی چیزها بود و سپس پدرش میگفت آنها پرچم را بالا بردند، ولی نیک نمیتوانست از آن فاصله میله و پرچم را ببیند. و پدرش ادامه می داد و می گفت: آن جا را می بینی... آن خواهرت است، دوروتی، که پرچم را بالا برده و حالا روی اسکله به سمت آب می آید.
نیک می توانست آن طرف دریاچه را ببیند و خط چوبی کتاره ساحل را تشخیص دهد، والوار بلند تر پشت آنها را که برای حفاظت خلیج تعبیه شده بود، و تپه های واضع مزرعه و سقیدی خانه روستایی در میان درختان را از بقیه تفکیک کند، ولی قادر به دیدن میله پرچم، و یا اسکله کوچک نبود، فقط سفیدی ساحل و حالت کمانی شکل خط کناره را میدید.
پدر نیک، میتوانی گوسفندهای روی کناره تپه به طرف میعادگاه
راببینی؟
نیک: بله پدر.
کوسفندها همانند یک تکه سفید روی تپه سبز و خاکستری نمایان بودند.