نام کتاب: بیست داستان برگزیده
کثیری به طرف شما سرازیر می شوند. بعضی از کبک ها با زاویه تقریبا نود درجه به هوا بلند می شوند، بعضی نزدیک به گوشهایتان بال ها را به هم میزنند و اوج موقت می گیرند و دور خود به صورتی می چرخند که اندازه آنها آن قدر کوچک می شود که هرگز نمی توان تصور کرد و از کنار شما می گذرند. تنها راه چرخش روی پاشنه پا و هدف گیری سریع از روی شانه و شلیک به آنها در هنگام گذشتن است. قبل از این که آنها فرصت آماده سازی بالهایشان را داشته باشند و با زاویه گرفتن به سمت پایین، داخل بیشه یا درختستان بشوند. شکار در این کشور برای کبک، همان گونه که پدرش به او آموخته بود، از ذهنش گذشت.
نیکلاس آدامز شروع به فکر کردن درباره پدرش کرد. وقتی او بیاد پدرش می افتاد اولین چیزی که ظاهر می شد، چشمان پدرش بود. حدقه های بزرگ، حرکت های سریع واکنشی مردمک ها، شانه های پهن، بینی عقابی، ریشی که چانه اش را پوشانده بود، همه اینها چیزهایی بودند که هرگز در موردش فکر نمی کرد. این چشمان پدرش بود که همیشه در یادش بود.
چشمان پدرش در جایگاهشان در جمجمه پدر طوری قرار داشت که ابروهای او همانند سپر دفاعی دور آنها را احاطه کرده بودند. این طور مینمود که چشم های پدرش مثل دستگاه های خیلی با ارزشی در عمق حدقه برای حفاظت بیشتر تعبیه شده بودند. توان دید چشمهای پدرش، به مراتب فراتر و خیلی سریع تر از چشمان انسان عادی عمل می کرد و هدیه بزرگی
:
الر

صفحه 298 از 319