پدران و پسران یک تابلوی راه انحرافی در مرکز خیابان اصلی شهر وجود داشت، ولی معلوم بود اتومبیل ها از کنار آن عبور کرده بودند، با این باور که تعمیرات جاده به اتمام رسیده است. نیکلاس آدامز درحالی که با اتومبیل از میان شهر و در امتداد خیابان کف پوشیده آجری خلوتی عبور می کرد، پشت چراغ راهنمایی که در حال چشمک زدن بود توقف کرد. در آن روز یکشنبه تعطیل ترافیک کمی وجودداشت. نیک در حالی که به طرف چپ و راست خود نگاه می کرد تا با احتیاط از چهار راه عبور کند با خود فکر کرد: البته احتمالا تا سال دیگر، چراغ راهنمایی به خاطر پرداخت نشدن اقساط آن جایش در این خیابان خالی خواهد بود و با این فکر به آرامی از چهار راه گذشت. زیر درختان متراکم شهر کوچک که جزئی از قلب کسانی بود که در این شهر زندگی می کردند و بارها زیر سایه آنها قدم زده یا نشسته بودند، نور اشعه خورشید به سختی عبور می کرد. تراکم و نزدیکی محل کاشت این درختان و سایه سنگین آنها باعث گرفتگی هوای خانه ها برای افرادی که با این شهر غریبه بودند، شده بود. تیک با حرکت به طرف آخر شهر بعد از گذشتن از آخرین خانه وارد اتوبانی که در اوائلش سر بالایی و بعد سر پایینی مستقیمی بود، شد. شانه های قرمز خاکی در دو طرف اتوبان دیده می شد که به صورت دقیقی از جاده اصلی جدا شده بود. البته این جا کشور نیک نبود، ولی اواسط فصل پاییز بود و تمامی این کشور با