نام کتاب: بیست داستان برگزیده
کردم که یک معصوم هستم. من خیلی خوشحال بودم وبنظرم معصوم بودن ساده و آسان بود. وقتی صبح از خواب بیدار شدم انتظار داشتم هنوز یک معصوم باشم، ولی دیگر نبودم، و درک کردم که هرگز یک معصوم نبوده ام و نخواهم شد. من خیلی میخواستم که یکی از معصومین باشم. در واقع تمام آن چیزی که در زندگی میخواستم معصوم بودن، بود. تنها چیزی که هرگز در زندگی خواسته ام، همین بوده است. و امروز صبح احساس کردم که ممکن است مثل یک معصوم باشم. اوه، امیدارم روزی این طور شود.
آقای فریزر: شما یک معصوم خواهید شد. همه به آرزوی خود خواهند رسید. این چیزی است که همیشه شنیده ام
خواهر: من هم اکنون این را نمی دانم. وقتی یک دختر جوان بودم به نظر خیلی ساده می آمد. من می دانستم آن چه را که می خواهم، بدست خواهم آورد. فقط اعتقاد داشتم که زمان می برد و هیچ چیز ناگهانی اتفاق نمی افتد. ولی هم اکنون بنظر غیر ممکن می آید.
فریزر: بنظر من شما برای انجام این کار، شانس خوبی دارید.
خواهر: آیا واقعا این طور فکر میکنید؟ نه، من نمی خواهم که تنها تشویق به این کار شوم. تنها تشویقم نکنید. به من حقیقت را بگویید. من این را خیلی میخواهم
آقای فریزر: البته که یک معصوم خواهید شد.

صفحه 283 از 319