نام کتاب: بیست داستان برگزیده
خواهر سیسیلیا حدود ساعت ده صبح آن روز وارد اتاق شد در حالی که محموله و نامه های پستی را با خود داشت. خواهر خیلی خوش قیافه بود. و آقای فریزر دوست داشت که به او نگاه کند و به صدای او گوش دهد، ولی نامه ها که ممکن بود از جاهای مختلف جهان رسیده باشند توجه فریزر را بیشتر جلب کرد، اگر چه چیز جالبی در برنامه ها که علاقه مندی او را تحریک کند وجود نداشت.
خواهر: امروز ظاهر شما خیلی بهتر از قبل است، حدس من این است که به زودی ما را ترک خواهی کرد
فریزر: بله، و شما امروز صبح به نظر خیلی خوشحال می آیید.
خواهر: اوه، بله، من خوشحالم. امروز صبح احساس میکنم که مثل یک معصوم هستم.
آقای فریزر از این اظهار نظر خواهر کمی قبطه خورد.
خواهر ادامه داد: بله، این چیزیست که من می خواهم باشم، یک معصوم. از وقتی که یک دختر کوچک بودم، دوست داشتم که معصوم باشم. وقتی یک دختر جوان شدم، فکر کردم که اگر دنیا را رد کنم و وارد صومعه شوم. به یک معصوم تبدیل می شوم. این چیزی بود که میخواستم باشم، و در موردش فکر میکردم که کاریست که باید انجام دهم تا آرزویم برآورده شود. من انتظار داشتم که به این طریق معصوم می شوم. من کاملا مطمئن بودم که یک معصوم خواهم شد. برای فقط یک لحظه فکر

صفحه 282 از 319