نام کتاب: بیست داستان برگزیده
ایستگاه شهر سالت لیک سیتی، در ایالت مینسوتا و ایستگاه شهر لس آنجلس، در کالیفرنیا، و ایستگاه شهر سیاتل، در ایالت واشنگتن
آقای فریزر هیچ تصور زنده ای از شهر دنور و از ایستگاه رادیویی آن جا دریافت نمی کرد. او می توانست نمای شهر دنور را از روزنامه دنور پست ببیند و تصور خود را در مورد دنور با روزنامه اخبار کوههای راکی، تصحیح کند. ولی هیچ گاه احساسی در مورد شهر سالت لیک سیتی یا لس آنجلس از اطلاعاتی که از آنجا شنیده بود، نداشت. تنها احساسی که در مورد شهر سالت لیک سیتی داشت این بود که آن جا تمیز و پاکیزه ولی ملال انگیز بود و در مورد لس آنجلس هم او تعریفهای زیادی از سالن های متعدد جشن در هتل های متعدد بزرگ آن جا شنیده بود که قادر به تصور شهر و چگونگی آن نبود. او نمی توانست سالنهای جشن را احساس کند. ولی شهر سیاتل را به خوبی می شناخت. کمپانی تاکسی آن جا با تاکسی های بزرگ و سفید که هر کدام دارای رادیو بودند را احساس می کرد. آقای فریزر هر شب در تخیلاتش سوار بر تاکسی سیاتل به محلی به نام رودهاس، که آن طرف مرز در کانادا قرار داشت و جایی بود که به دنبال آهنگهای منتخب مردم که با تلفن درخواست می کردند، روانه می شد.
(Roadhouse

صفحه 280 از 319