نام کتاب: بیست داستان برگزیده
پیاده می شوند. شاید این فکر اشتباه بود و آنها وسائل خود را در محلی که برنامه اجرا می کردند آماده داشتند، ولی فریزر همیشه آنها را با وسائل شان تصور می کرد. او هرگز به مینیاپلیس نرفته بود و معتقد بود، احتمالا هرگز هم به آن جا نخواهد رفت، ولی او می دانست که مینیا پلیس صبح زود چه شکلی است.|
بیرون پنجره بیمارستان، می شد یک دشت را دید که در آن تپه های تیغدار سر از برف در آورده بودند، و یک تپه بلند و پر شیب لخت از خاک رس نیز وجود داشت. یک روز صبح، دکتر می خواست به آقای فریزر دو کشاورز که در برف بودند را نشان دهد، و برای همین، تخت را به طرف پنجره کشید. با این کار دکتر، چراغ مطالعه از روی میز فلزی کنارتخت پایین افتاد و به سر آقای فریزر خورد. هم اکنون این حادثه اصلا خنده دار بنظر نمی آید. ولی در آن موقع خیلی بنظرمسخره و مضحک آمد. همه از پنجره ها مشغول نگاه کردن به منظره بیرون بودند، و دکتر که پزشک فوق العاده استثنایی بود در حال اشاره به سمت کشاورزها بود و تخت فریزر را هم به طرف پنجره میکشید، و سپس درست همان طوری که در برنامه های کمدی میتوان دید، آقای فریزر به وسیله پایه سربی چراغ که روی سرش فرود آمد، بیهوش شد. بنظر می رسید که تضاد و تناقص بهبودی یا هر منظوری که مردم به دلیل آن در بیمارستان بودند، باعث شده بود که همه فکر کنند که این اتفاق خیلی مضحک بوده و به عنوان یک

صفحه 265 از 319