نام کتاب: بیست داستان برگزیده
می گذراند ولی هیچ صدایی از خود بیرون نمی دهد. چرا آنها مجبور بودند به او شلیک کنند؟ اوه، آن کایتانوی بیچاره... ! من دیگر میروم برای او دعا کنم.
خواهر سیسیلیا سریعا پایین رفت و برای کایتانو دعا کرد.
در آن بیمارستان، رادیو تا هنگام غروب خوب کار نمی کرد. همه میگفتند که این به خاطر زیادی سنگ و خاک معدن در زمین آن جا بود و دلیل دیگرش چیزی در مورد کوههای اطراف آن جا بود. ولی در هر صورت، رادیو در آن محل اصلا خوب کار نمیکرد تا موقعی که هوا رو به تاریکی میرفت. ولی در تمام مدت شب، رادیو به زیبایی کار می کرد و وقتی یک ایستگاه خراب میشد، امکان این بود که به طرف غرب بیمارستان رفت و به راحتی ایستگاه دیگری را پیدا کرد. آخرین ایستگاهی که میشد گرفت، ایستگاه شهر سیاتل، در ایالت واشنگتن بود. و به خاطر تفاوت در وقت، وقتی ایستگاه ساعت چهار صبح تعطیل می شد، در بیمارستان ساعت پنج بود، و یک ساعت بعد یعنی ساعت شش صبح امکان این بود که ایستگاه صبح سور چرانها را در شهر مینیاپلیس کرفت. این هم به خاطر تفاوت ساعت بود، و آقای فریزر عادت داشت که این طور فکر کند که کارکنان ایستگاه رادیویی سورچرانها صبح در حال رسیدن به استودیو هستند و این را برای خود تصور می کرد که چطور آنها از یک قطار تراموا در حالی که وسائل خود را حمل می کنند، قبل از طلوع آفتاب

صفحه 264 از 319