نام کتاب: بیست داستان برگزیده
مادام برای آرامش قوتتان گفت: دیشب او سه بطری با خود داشت، با این حرف فونتان دوباره سرش را با ناراحتی تکان داد.
فونتان: خدانگهدار چشمان مادام پر از اشک بود.
مادام: خدا نگهداری، مادام برای آقای فونتان احساس بدی می کرد. آنها در چهار چوب در ایستاده بودند که ما وارد اتومبیل شدیم، و من اتومبیل را استارت زدم. ما برای آنها دست تکان دادیم. آنها روی ایوان خانه با قیافه های غمگین ایستاده بودند. آقای فونتان خیلی پیر به نظر می آمد، و خانم فونتان هم غمگین بود. مادام برای ما دست تکان داد و فونتان به داخل خانه برگشت. ما به حرکت درآمدیم و به داخل جاده پیچیدیم.
من: آنها خیلی احساس بدی داشتند. آقای فونتان واقعا ناراحت بود. دوستم: ما می بایستی دیشب به این جا می آمدیم. من: بله، ما می بایست می آمدیم.
ما از میان شهر و روی جاده صاف با دشت های پوشیده از ساقه های درو شده گندم در هر دو سمت و کوه هایی که به طرف راست بودند، عبور کردیم. منظره آن جا شبیه به اسپانیا بود، ولی آن جا در واقع ایالت وایومینگ بود.
دوستم: من امیدوارم آنها موفقیت و شانس خوبی به همراه داشته باشند.

صفحه 253 از 319