نام کتاب: بیست داستان برگزیده
مادام: آن دیوانه کجا رفته است؟
آقای فونتان، نمی دانم آن زن دیوانه کجا رفته است، و رو به ما کرد و گفت: حالا شما بدون شراب از این جا میروید.
من: اشکالی ندارد. مادام: نه این خوب نیست، و سرش را تکان داد.
من: ما بایست برویم. از تمام اوقات خوبی که با شما داشتم تشکر می کنم و برای شما آرزوی موفقیت می کنم، خداحافظ.
آقای فونتان سرش را تکان داد. او احساس شرم می کرد. مادام هم به نظر غمگین می آمد.
من در مورد شراب احساس بدی نداشته باشید.
مادام: ولی فونتان می خواست شرابش را بنوشید، شاید سال دیگر بتوانید بیایید.
من: نه، شاید دو سال دیگر بتوانیم برگردیم. فونتان به مادام: دیدی چه شد؟ |
من: خدانگهدار، خواهش میکنم دیگر به شراب فکر نکنید. وقتی ما رفتیم، به جای ما بنوشید. فونتان دوباره سرش را تکان داد. او اصلا لبخند نزد. او می دانست چه موقع تباه شده است.
فونتان با خودش حرف میزد: آن حرامزاده

صفحه 252 از 319