نام کتاب: بیست داستان برگزیده
آقای فونتان: آن حرامزاده، کدام گوری رفته است، فونتان به نظر مأیوس می آمد.
آقای فونتان: من نمیدانم کجا کلید را گیر بیاورم، تو این جا بمان، من او را نگاه کردم که به خانه بعدی که پایین تر در جاده قرار داشت رفت و بازنی که از آن خانه خارج شد صحبت کرد و بالاخره بازگشت. او با خود کلیدی داشت. ما کلید را روی در جلو و پشت خانه امتحان کردیم ولی توفیقی نیافتیم
آقای فونتان دوباره تکرار کرد: آن حرامزاده، معلوم نیست کجا رفته است؟
همان طوری که از پنجره داخل را نگاه میکردم متوجه جایی که شراب نگهداری میشد، شدم. این محل به پنجره نزدیک بود و میشد بوی داخل خانه را استشمام کرد. بوی شیرین و تهوع آوری بود مثل بوی خانه سرخپوست ها، ناگهان فونتان یک تکه چوب لق را برداشت و شروع به کندن زمین در کنار در پشت خانه کرد.
او گفت: من میتوانم وارد خانه شوم. آن حرامزاده نمی تواند جلوی مرا بگیرد.
مردی در حیاط پشتی خانه کناری بود که مشغول کاری با چرخ جلوی یک اتومبیل فورد قدیمی بود.

صفحه 250 از 319