نام کتاب: بیست داستان برگزیده
آقای فونتان بنظر خیلی ناراحت و عصبانی می آمد، و گفت: من می روم و مقداری می آورم، فقط چند دقیقه ای طول می کشد. من همه اش را دیشب نوشیدم، ولی آن را برای شما آورده بودم.
مادام: خدای من، من می دانستم شما خسته هستید، و امکان دارد که نتوانید بیایید. و بعد رو به آقای فونتان کرد و گفت: برو، فونتان و مقداری شراب بیاور.
من: اقای فونتان، من شما را با اتومبیل می برم.
آقای فونتان به طرفی اشاره کرد و گفت: باشد، از آن راه می توانیم سریع تر برویم.
ما با اتومبیل سرازیری جاده را پایین رفتیم و از جادهای فرعی برای یک مایل سربالایی راه را ادامه دادیم.
آقای فونتان، شما از این شراب خوشتان خواهد آمد. این یکی خیلی خوب عمل آمده است. شما میتوانید برای شام از آن بنوشید.
ما در جلوی یک خانه چوبی توقف کردیم. آقای فونتان در زد، ولی جوابی نشنید. ما دور زدیم و به در پشت خانه رفتیم و سعی کردیم وارد شویم ولی در قفل بود. در اطراف در قوطی های حلبی خالی پراکنده بودند، ما از پنجره درون خانه را نگاه کردیم ولی هیچ کس داخل خانه نبود. آشپزخانه کثیف و بهم ریخته بود، ولی تمام درها و پنجره ها کیپ بسته بودند.

صفحه 249 از 319