نام کتاب: بیست داستان برگزیده
به خواب رفتم و نتوانستم عکس العملی از خود نشان دهم. روز بعد سر ما تمام صبح برای بستن اسباب و اثاثیه و اتمام تابستان، شلوغ بود. ما نهار خوردیم و تا ساعت دو بعد از ظهر همه چیز برای حرکت آماده بود.
من: ما باید به خانه فونتانها برویم و خداحافظی کنیم. دوستم: بله، ما باید این کار را بکنیم. من: من متاسفم، آنها دیشب انتظار ما را می کشیدند. دوستم: فکر میکنم، ما می توانستیم برویم من: کاش، رفته بودیم.
ما با مردی که پشت میز پذیرش هتل کار میکرد، خداحافظی کردیم. و با تری و دوستانمان در شهر خداحافظی کردیم، و سپس به طرف خانه فونتانها رفتیم. هر دو موسیو و مادام فونتان آن جا بودند. آنها از دیدن ما خوشحال شدند. آقای فونتان همیشه پیر و خسته بنظر می رسید.
مادام فونتان: ما فکر کردیم که شما دیشب می آیید، فونتان سه بطری شراب را، بعد از این که دید شما نیامدید، تنهایی تمام کرد.
من: ما فقط می توانیم یک دقیقه بمانیم، ما فقط آمدیم که از شما خداحافظی کنیم. ما می خواستیم که دیشب به این جا بیاییم. ما این قصد را داشتیم ولی از خستگی شدید بعد از سفر نتوانستیم این کار را بکنیم.
آقای فونتان به مادام گفت: برو و مقداری شراب بیاور.
مادام: هیچ شرابی نمانده است، تو دیشب تمامش را نوشیدی.

صفحه 248 از 319