ما اوائل بعد از ظهر از سقر شکار بازگشتیم. ما از صبح ساعت پنج بیدار بودیم. روز قبل از آن هم شکار خوبی داشتیم، ولی آن روز صبح هیچ مرغ – دشت و هامونی را ندیده بودیم. در حالی که در اتومبیل سرباز حرکت می کردیم، خیلی گرممان بود، به همین دلیل توقف کردیم تا نهارمان را زیر سایه درختی دور از گرمای نور خورشید بخوریم. خورشید در اواج آسمان قرار داشت و سایه درخت خیلی کوچک بود. ما ساندویچ و بیسکویت خشک و شور با مواد داخلی ساندویچ روی آنها را با اشتها خوردیم، و خسته و تشنه، ولی خوشحال تصمیم گرفتیم که حرکت کرده و به طرف شهر در جاده اصلی به راه بیافتیم. در راه به پشت یک دسته سگ دشت و هامون رسیدیم و توقف کردیم تا با اسلحه کمری به طرف سگهای دشت شلیک کنیم. ما به دو تا از آنها شلیک کرده به هدف زدیم، ولی بزودی از کار خود دست کشیدیم، چون گلوله هایی که به هدف نمی خورند به سنگها و صخره ها و زمین خاکی اصابت می کردند و کمانه می کردند و از عرض دشت، و فراتر از آن به بعضی درختان برخورد می کردند که در امتداد آبراهی که نزدیک به خانه ای بود منتهی میشد، و ما نمی خواستیم که خود را با برخورد احتمالی گلوله ها به خانه به درد سر بیاندازیم. بنابر این به راه خود ادامه دادیم، و بالاخره به جاده ای که سرازیری بود و به خانه های حاشیه ای شهر نزدیک میشد، وارد شدیم. آن طرف دشت سبز، ما می توانستیم کوهها را ببینیم. کودها آن روز آبی رنگ