نام کتاب: بیست داستان برگزیده
می آمد، و می گفت: ماریا، برایم مقداری نوشیدنی سبک بیاور. او با پیژامه خود مینشست و نوشیدنی سبک مینوشید، و سپس به پادگان باز میگشت و قبل از به خانه آمدن زنش دوباره به رختخواب می رفت و میخوابید.
فونتان: عجیب بود، اما واقعا مرد خوبی بود.
مادام: خدای من، بله، او واقعا مرد خوبی بود، او همیشه وقتی همسرش به خانه باز می گشت در رختخوابش بود.
من: من مجبورم فردا از این جا بروم، مقصد بعدی من یک کوچ نشین سرخپوستان است که کوچ نشین کلاغ نام دارد. ما برای گشایش فصل مرغ - دشت و هامون به آن جا میرویم.
مادام: ولی قبل از رفتنت به این جا بیا من: حتما این کار را خواهم کرد.
آقای فونتان: تا آن موقع، شراب حاضر خواهد شد، ما میتوانیم با هم یک بطری از آن را بنوشیم
مادام: سه بطری من: من باز خواهم گشت. فونتان: ما روی شما حساب می کنیم.
من: شب بخیر

صفحه 244 از 319