نام کتاب: بیست داستان برگزیده
مادام: تو مثل قونتان هستی، ولی چیزی این جا اتفاق افتاد که من هرگز ندیده بودم و فکر می کنم شما هم هرگز چنین چیزی ندیده اید. آمریکایی هایی بودند که به این جا آمدند و درون نوشیدنی سبک، ویسکی میریختند.
من: نه!؟
مادام: بله، خدای من، این حقیقت دارد. و هم چنین خانمی بود که روی میز غذا بالا آورد؟
من: چطور؟
مادام: بله، حقیقت دارد، اول روی میز بالا آورد و سپس روی کفش هایش و بعد از آن آنها بازگشتند و گفتند که می خواهند باز هم بیایند و یک جشن دیگر برای شنبه بعد برگزار کنند، و من گفتم نمی شود، خدای من، نه! وقتی آنها بازگشتند من در را قفل کردم.
من: آنها وقتی مست هستند، آدم های خوبی نیستند.
مادام: در هنگام زمستان وقتی پسران جوان به جشن می روند، بعد از جشن با اتومبیل هایشان به این جا می آیند و بیرون منتظر میشوند و به فونتان می گویند، هی، سام، به ما یک بطری شراب بفروش، یا از او نوشیدنی سبک میخرند و سپس از جیب هایشان بطری ویسکی بیرون می آورند و آن را درون نوشیدنی سبک می ریزند و آن را می نوشند. خدای من، من برای اولین بار در زندگی ام این کار را این جا دیدم. آنها ویسکی

صفحه 241 از 319